داستان عطر شکلات
ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.
او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از
اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند
و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و
با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه ...
همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته
و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این
جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین
تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی
میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت
و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است.
سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که
ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و
گفت: دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام!