داستان افراد گروه 99



پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود
راضى نبود و دلیلش را نیز نمى‌دانست.

روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد.
هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد،
صداى آوازى را شنید. به دنبال صدا رفت و به یک آشپز کاخ رسید
که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشید.

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: «چرا اینقدر شاد هستى؟»
آشپز جواب داد: «قربان، من فقط یک آشپز هستم،
اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصیرى
تهیه کرده‌ایم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضى و خوشحال هستم...»

پیش از شنیدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: «قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»

پادشاه با تعجب پرسید: «گروه ٩٩ چیست؟» ......