داستان افراد گروه 99
داستان افراد گروه 99
پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مىکرد، از زندگى خود
پادشاهى که بر یک کشور بزرگ حکومت مىکرد، از زندگى خود
راضى نبود و دلیلش را نیز نمىدانست.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مىزد.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مىزد.
هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مىکرد،
صداى آوازى را شنید. به دنبال صدا رفت و به یک آشپز کاخ رسید
که روى صورتش برق سعادت و شادى مىدرخشید.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: «چرا اینقدر شاد هستى؟»
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: «چرا اینقدر شاد هستى؟»
آشپز جواب داد: «قربان، من فقط یک آشپز هستم،
اما تلاش مىکنم تا همسر و بچهام را شاد کنم. ما خانهاى حصیرى
تهیه کردهایم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضى و خوشحال هستم...»
پیش از شنیدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: «قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»
پادشاه با تعجب پرسید: «گروه ٩٩ چیست؟» ......
پیش از شنیدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: «قربان، این آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»
پادشاه با تعجب پرسید: «گروه ٩٩ چیست؟» ......
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ ساعت 9:14 توسط یوسفوند
|